تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi - داستان!

setareye-shabhaye-bikasi

داستان!

در زمانهاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي كرد .بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار آن تخته سنگ گذشتند.

بسياري هم غرولند كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه ايست و .... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.

نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و به كناري گذاشت.

ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت كرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

((هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.))

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:48  توسط دلتنگ  |