این مثنوی حدیــث پریشانی من است ...
این مثنوی حدیــث پریشانی من است
بشــنو که سـوگنامه ویرانی من است
اینجا نه اینکه شـــام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمـدنت، جان گرفته ام
گفتی غـزل بگو، غزلم، شور و حال مرد
بعد از تو شــــعر فنا شد ، خیال مرد
گفتم نرو که تیره شـــود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام
وقتی نقاب محور یکـــرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان ، ســنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلاَ کدام احمق از این عشق راضی است؟...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:57  توسط دلتنگ
|
