تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

گفتند ستاره ها را نمی توان چید...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبریز ستاره شد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:6  توسط دلتنگ  | 

دل من ...

دل من تنها بود
 دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند يک جا
 به کجا؟
 معلوم است
 به در خانه ي تو
 دل من عادت داشت
 که بماند آن جا
 پشت يک پرده تور
 که تو هرروز آن را
 به کناري بزني
 دل من ساکن ديوارو دري
 که تو هرروز از آن مي گذري
 دل من ساکن دستان تو بود
 دل من گوشه يک باغچه بود
 که تو هرروز به آن مي نگري
 دل من راديدي؟
 ساکن کفش تو بود
 يادت هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:20  توسط دلتنگ  | 

عشق را...

عشق را می گویم

باید این حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود

عشق را باید از زمزمه چشمان تو،با واژه ی احساس سرود

و در این قدرت دریایی تو،کشتی طوفان زده را در دل امواج سپرد.

به تب حادثه غرق شدن،

مردن و آغاز شدن،

به هم آوایی قلب دو پرنده،

به سبک بالی اوج دل سپردن،

به شب هم نفسی راغب پرواز شدن...

آری عشق را باید ابراز نمود

                                  عشق را باید گفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 15:46  توسط دلتنگ  | 

خداوندا
اگر روزی گذر کردی

 زحال ما خبر کردی

 و با چشمان خود نامردی ها را نظر کردی

 پشیمان میشوی از قصه خلقت

 از این بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 20:2  توسط دلتنگ  | 

داستان!

در زمانهاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي كرد .بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار آن تخته سنگ گذشتند.

بسياري هم غرولند كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه ايست و .... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.

نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و به كناري گذاشت.

ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت كرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

((هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.))

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:48  توسط دلتنگ  | 

تو...!

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 15:5  توسط دلتنگ  |