گفتند ستاره ها را نمی توان چید...
آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...
اما...
اما باور کن...
که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...
چشمانم لبریز ستاره شد......
گفتند ستاره ها را نمی توان چید...
آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...
اما...
اما باور کن...
که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...
چشمانم لبریز ستاره شد......
عشق را می گویم
باید این حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود
عشق را باید از زمزمه چشمان تو،با واژه ی احساس سرود
و در این قدرت دریایی تو،کشتی طوفان زده را در دل امواج سپرد.
به تب حادثه غرق شدن،
مردن و آغاز شدن،
به هم آوایی قلب دو پرنده،
به سبک بالی اوج دل سپردن،
به شب هم نفسی راغب پرواز شدن...
آری عشق را باید ابراز نمود
عشق را باید گفت...
زحال ما خبر کردی
و با چشمان خود نامردی ها را نظر کردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
از این بودن
در زمانهاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي كرد .بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار آن تخته سنگ گذشتند
.بسياري هم غرولند كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه ايست و .... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت
.نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و به كناري گذاشت
.ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت كرد
.پادشاه در آن يادداشت نوشته بود
: ((هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.))زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.
زيباترين اعترافم عشق تو بود.