...

خلوت خاموش کبوترها،من به این جمله نمی اندیشم،
ای سراپا همه خوبی،من به هر حال که باشم:
به تو می اندیشم...
این مثنوی حدیــث پریشانی من است
سراغ تو را از خدا می گرفتم.
.....
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،
سر رهگذار تو جا می گرفتم.
.....
اگر ماه بودی ، به صد ناز ، شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی !
فریدون مشیری
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
هیس...
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن
بگو دنیا شو گرفته ن، پُل رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده
روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن
تا به قول خودشون، "ابلیسو آدم کردن"
تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هیس!
حرف نزن، هیچی نگو، فقط بشین و بنویس
بنویس:هیچ کاري از دست کسی بر نمیاد
بنویس از این شب سیا سیاتر نمیاد
بنویس هر چی رو باید بنویسی، بنویس "
ولی تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هیس"!
، خسته شدم، وقتشه از اینجا برم!
وقتشه دل بکنم، قربونی شم، اما برم
می رم و اگر کسی جاي منو خالی دید
اگه درباره ي من، از کسی چیزي پرسید:
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن
بگو دنیا شو گرفته ن، بگو رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده
جدایی ...
سفر ...
فراموشی ...
ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی . رفتی و فراموشم کردی من
لحظه لحظه عاشقت شدم!!!