تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:8  توسط دلتنگ  | 

نه به ابر،نه به باد،نه به این آبیه آرام بلند، نه به این

خلوت خاموش کبوترها،من به این جمله نمی اندیشم،

ای سراپا همه خوبی،من به هر حال که باشم:

به تو می اندیشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:48  توسط دلتنگ  | 

این مثنوی حدیــث پریشانی من است ...

این مثنوی حدیــث پریشانی من است
بشــنو که سـوگنامه ویرانی من است

اینجا نه اینکه شـــام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمـدنت، جان گرفته ام

گفتی غـزل بگو، غزلم، شور و حال مرد

بعد از تو شــــعر فنا شد ، خیال مرد
گفتم نرو که تیره شـــود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

وقتی نقاب محور یکـــرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان ، ســنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلاَ کدام احمق از این عشق راضی است؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:57  توسط دلتنگ  | 

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ،

سراغ تو را از خدا می گرفتم.

.....

وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

.....

اگر ماه بودی ، به صد ناز ، شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

مرا می شکستی ، مرا می شکستی !

                                                              فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط دلتنگ  | 

می نویسم

می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:54  توسط دلتنگ  | 

هیس!!!

هیس...
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن
بگو دنیا شو گرفته ن، پُل رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده
روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن
تا به قول خودشون، "ابلیسو آدم کردن
"
تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هیس
!
حرف نزن، هیچی نگو، فقط بشین و بنویس

بنویس:هیچ کاري از دست کسی بر نمیاد
بنویس از این شب سیا سیاتر نمیاد
بنویس هر چی رو باید بنویسی، بنویس
"
ولی تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هیس
"!
، خسته شدم، وقتشه از اینجا برم
!
وقتشه دل بکنم، قربونی شم، اما برم

می رم و اگر کسی جاي منو خالی دید
اگه درباره ي من، از کسی چیزي پرسید
:
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن

بگو دنیا شو گرفته ن، بگو رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:9  توسط دلتنگ  | 

می گویند سه چیز زاده ی عشق نیست ...

جدایی ...

سفر ...

فراموشی ...

ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی . رفتی و فراموشم کردی من

لحظه لحظه عاشقت شدم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:25  توسط دلتنگ  |