زندگی
زندگی فرصت بس کوتاهیست
تا بدانیم که مرگ
آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم
حادثه ای است
مثل افتادن یک برگ درخت
و بدانیم
پس از خواب زمستانی خاک
نفس سبز بهاری جاری است
زندگی فرصت بس کوتاهیست
تا بدانیم که مرگ
آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم
حادثه ای است
مثل افتادن یک برگ درخت
و بدانیم
پس از خواب زمستانی خاک
نفس سبز بهاری جاری است
اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر ان نوشتم:
باید صبر کند...
برای بار دوم که از انجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم :
بمیردبهتر است!!!
برای بارسوم که از انجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد...
امازیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم ![]()
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد
!خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !!!
برای تو می نویسم ...
برای جوانه هایت ...
برای قامت نازک خیالت ...
برای اندیشه هایت ...
و برای عشق که در سینه تو می تپد !
برای تو می نویسم ...
برای چشمهای روشنت ...
برای جهانی که از نگاه تو می شکفد ...
و فردا که به نام تو از افق بر می آید !!!
بر تخته سیاه زندگی احتمالات و فرضیات را چه خوب به من آموختی.
گفتی: احتمال اینکه عاشقت بمانم کم است...پس فرض کن که...
رابطه ای در کار نبوده است....
یه
دختر نابینا عاشق پسری بود که هردوشون با تمام وجود همدیگه رو دوست داشتنیه روز پسره به دختره گفت : چه آرزویی داری ؟؟؟
دختره گفت : آرزوم اینه که بینا باشم و تو رو ببینم
گذشت و یه آدم خیرخواه پیدا شد که چشماشو به این دختر بده و دختر بینا شد اما با کمال تعجب دیدی که اون پسر نابیناست ! گفت خب حالا که نابینایی من تو رو نمیخوام برو
پسره دلش شکست و موقع رفتن لبخند تلخی زد و گفت :
مواظب چشمای من باش !!!!!
چه غم انگیز...!!!![]()
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کر د
من آ غاز کردم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است ...
بگذار بمیرم
بگذار بمیرم، پیش از اینکه نگاه هایمان با هم غریبه شوند.
پیش از این که دست هایمان از گرمای عشق بگریزند.
پیش از این که دل هایمان از تپیدن بماند.
پیش از این که چشم هایمان مانده ی جاده های انتظار شوند.
پیش از اینکه در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم.
بگذار پیش از این ها بمیرم. . .
آنگاه که در می یابی
چشمانی که در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز
با خود خواهد برد...