تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

زندگی

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ

آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست

مرگ هم

حادثه ای است

مثل افتادن یک برگ درخت

و بدانیم

پس از خواب زمستانی خاک

نفس سبز بهاری جاری است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:17  توسط دلتنگ  | 

...!

روی تخته سنگی نوشته شده بود:

اگر جوانی عاشق شد چه کند؟

من هم زیر ان نوشتم:

باید صبر کند...

برای بار دوم که از انجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بی حوصلگی نوشتم :

بمیردبهتر است!!!

برای بارسوم که از انجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد...

امازیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:27  توسط دلتنگ  | 

خیانت!!!

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:8  توسط دلتنگ  | 

برای تو می نویسم ...
برای جوانه هایت ...
برای قامت نازک خیالت ...
برای اندیشه هایت ...
و برای عشق که در سینه تو می تپد !
برای تو می نویسم ...
برای چشمهای روشنت ...
برای جهانی که از نگاه تو می شکفد ...
و فردا که به نام تو از افق بر می آید !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:24  توسط دلتنگ  | 

بر تخته سیاه زندگی احتمالات و فرضیات را چه خوب به من آموختی.

گفتی: احتمال اینکه عاشقت بمانم کم است...پس فرض کن که...

رابطه ای در کار نبوده است....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:13  توسط دلتنگ  | 

داستان!

یه دختر نابینا عاشق پسری بود که هردوشون با تمام وجود همدیگه رو دوست داشتن

یه روز پسره به دختره گفت : چه آرزویی داری ؟؟؟

دختره گفت : آرزوم اینه که بینا باشم و تو رو ببینم

گذشت و یه آدم خیرخواه پیدا شد که چشماشو به این دختر بده و دختر بینا شد اما با کمال تعجب دیدی که اون پسر نابیناست ! گفت خب حالا که نابینایی من تو رو نمیخوام برو

پسره دلش شکست و موقع رفتن لبخند تلخی زد و گفت :

مواظب چشمای من باش !!!!!

چه غم انگیز...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:23  توسط دلتنگ  | 

ني ني كوچولو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:6  توسط دلتنگ  | 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کر د

من آ غاز کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:54  توسط دلتنگ  | 

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده !! "
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:58  توسط دلتنگ  | 

بگذار بمیرم

 

بگذار بمیرم، پیش از اینکه نگاه هایمان با هم غریبه شوند.

 

پیش از این که دست هایمان از گرمای عشق بگریزند.

 

پیش از این که دل هایمان از تپیدن بماند.

 

پیش از این که چشم هایمان مانده ی جاده های انتظار شوند.

 

پیش از اینکه در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم.

 

بگذار پیش از این ها بمیرم. . . 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 18:0  توسط دلتنگ  | 

سخت است هنگام وداع

آنگاه که در می یابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای از وجود تو را

نیز

با خود خواهد برد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 17:58  توسط دلتنگ  |