تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

آیا کسی هست...؟

تا به حال با خود گفتی که آیا کسی در این کره ی خاکی هست که زندگی خود را فدای من کند تا به حال به خود گفتی که آیا از میان میلیاردهامیلیارد انسان که در این دنیا زیست میکند کسی وجود دارد که صادقانه مرا دوست داشته باشد آیا در این سرزمین بیکران کسی یافت مشود که تمام سختی های زندگی را به خاطره آسوده بودن من تحمل کند آیا کسی هست که از غم فراق من در جهنم این غم و اندوه سوخته باشد آیا کسی هست که قلبی داشته باشد که آن قلب اجازه ی ورود هیچ کس جز مرا نداشته باشد آیا کسی هست که اشک چشمانش فقط به خاطره من باشد آیا کسی وجود دارد که تمام رویاهای خود را در کنار من ساخته باشد آیا کسی هست که هنگام شب به یاد من چشم بر هم گذاشته و سپیده دم با یاد من زندگی آغاز کرده باشد آیا کسی هست که که در قلب خود تنها یه آرزو داشته باشد آن هم آسودگی و خوشبختی من است آیا کس هست .....

آیا ها آیاهای دگر حال من از تو میپرسم آیا تا به حال با خود فکرکرده ای که در این

کره ی خاکی از میان میلیاردها میلیارد انسان و در این سرزمین بیکران قلب عاشقی وجود دارد که فقط برای تو میتپد و شب و روزش را با یاد تو در رویاهای تو سر میکند و و تمام سختی هارا بر خود اما آسودگی را برای تومیخواهد و با برگزیدن جهنم فراق تو باز صادقانه میگوید دوستت میدارم

آیا تا به حال به این اندیشیده ای...؟

حال من به تو میگویم اگر چنین سوالی را از خود کردی در جست و جوی پاسخ آن مباش چون من آن هستم که سوختم....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 21:21  توسط دلتنگ  | 

کاش میدانستی دنیا با همه ی وسعتش بی تو جائی برای ماندن ندارد

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم میگیرند

ای که دیدگانم از تنهائیتو الفبای اشک ریختن را اموخته اند

ولحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند

چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمیکنی؟

وبرای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمیدهی؟

بی تو قناریها خوش اواز نیستند

و اسمان چشمانم همیشه بارانی است

بی تو..............

من درختی خشکیده در پائیز تنهائیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:21  توسط دلتنگ  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 17:0  توسط دلتنگ  | 

عشق گربه رو...!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:20  توسط دلتنگ  | 

اینقدر دلم تنگه که نمی دونم از چی بنویسم از چی بگم ... به کی بگم...؟

اصلا برای کی بنویسم؟؟؟

برای کسی که .....

نمیدونم !!!

واقعا نمی دونم....!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:15  توسط دلتنگ  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 14:41  توسط دلتنگ  | 

در پی پیدا کردن کسی برو

                                   که فقط واسه ی خودت بخواد تو رو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 12:51  توسط دلتنگ  | 

عشقول !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12:34  توسط دلتنگ  | 

کاشکی هیچوقت نمی دیدمت ...هیچوقت

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:36  توسط دلتنگ  | 

می خندم

ودر اشکهایم

تورا می جویم

خاطرات شیرین

با تو بودن را

که چه غریبانه

مرا تنها گذاشتی

و

رفتی

و

گفتی

سرنوشت است .....!

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:31  توسط دلتنگ  | 

به خاطر یافتن مقصر زندگی ات را تلخ و سیاه نکن...

بگذار آنچه در پایان یک عشق به جا می ماند

خاطرات خوشی باشد از لحظه هایی که دیگر...

برای هیچ کداممان تکرار نخواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:30  توسط دلتنگ  | 

روزي که


تو را دست در دست خود مي ديدم


از شادي ام گريستم... .


اما روزي که


تو را دست در دست ديگري مي بینم


از شادی تو می گریم

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:29  توسط دلتنگ  | 

اگر روزی دلت برایم تنگ شد

اگر روزی

دلت برایم تنگ شد

به هر گورستانی که دلت خواست برو

و در پایین ترین جای ان

چند قطره اشک...

نثار حاشیه پاک دوستیمان کن

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:29  توسط دلتنگ  | 

بر سنگ قبر من بنويسيد

بر سنگ قبر من بنويسيد:

خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود .

برسنگ قبر من بنويسيد:

شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود .

بر سنگ قبر من بنويسيد:

پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود .

بر سنگ قبر من بنويسيد:

اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود .

بر سنگ قبر من بنویسید:

كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 15:27  توسط دلتنگ  | 

دوستت دارم...

و مرا یاد کن ...
... و مرا صدا کن

که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید
.

و من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد
...
.
.
.
... و خاصیت عشق اینست ...

کاش می‌دانستی ...
.
.
.
دوستت دارم
!
دوستت دارم نه چنان دیوانه‌وار که تمام عشقم در یک حضور خلاصه شود٬

نه چنان مقدس که مهرت را به سعادت دیگری بپسندم٬
نه چنان ساده که هیچ نفهمم
...

می‌دانم دوستت دارم ... آنچنانکه میباید ... آنچنانکه به یاد تو میخوابم٬ و به یاد تو می‌گریم و به آرزوی خوب زیستن تو٬ تو را به دیگری میبخشم
.

دوستت دارم همانگونه که گل های حیاطمان را دوست می‌دارم ... ولی هرگز آنها را نخواهم چید که لبخند گل به زیستنش روی شاخه زیباست
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:25  توسط دلتنگ  | 

ميدوني فرق اموزگار با روزگار چيه؟

آموزگار اول درس ميده بعد امتحان ميگيره... اما روزگار اول لمتحان ميگيره بعد درس ميده

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درنغمه گنگ احساست كسي را جستجو كن كه دراعماق چشمان بلورينت تمام هستي اش را جستجو كرد!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت : نه در آن سوخته ام..

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:24  توسط دلتنگ  |