تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

کاش سهم من از تو دست هايت بود

تا روي چشم هايم مي گذاشتم و فردا را نمي ديدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:42  توسط دلتنگ  | 

خداوند همیشه دل آسمون رو می شکنه

                                   تا دل گلی رو شاد کنی....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:41  توسط دلتنگ  | 

كسي با سكوتش،

مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد

كسي با نگاهش،

مرا تا درندشت درياي خون برد



مرا باز گردان

مرا اي به پايان رسانيده

- آغاز گردان !
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:39  توسط دلتنگ  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط دلتنگ  | 

دوستت دارم....... 

و ای بهترین بهانه برای ماندن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:6  توسط دلتنگ  | 

منم بچه دماغوووو!!!

 happy Valentine dayواسه تغییر وبلاگ خوبه!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 13:1  توسط دلتنگ  | 

يكي بود يكي نبود

يكي بود يكي نبود اوني كه بود تو بودي اوني كه نبود من بودم

يكي داشت يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي اوني كه تورو نداشت من بودم

 يكي خواست يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم

يكي آورد يكي نياورد اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم

يكي برد و يكي باخت اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم

يكي گفت يكي نگفت اوني گفت تو بودي و اوني كه دوست دارم رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم

يكي موند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:43  توسط دلتنگ  | 

می دونی زندگی یعنی چی؟؟؟

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری،تو را دوست نمي دارد،كسي كه

تو را دوست دارد،تو دوستش نمي داری.اما كسي كه تو

دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين

هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است.

زندگي يعني اين...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:30  توسط دلتنگ  | 

افسوس

 افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 

آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 

و بعد...

 

براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:10  توسط دلتنگ  | 

مي نويسم...

 باز صفحه اي سپيد و قلمي سياه در پيش رو دارم و مي نويسم...

 از تو مي نويسم تا بداني که هستم...

 از تو مي نويسم تا بدانم که هستي...

 کلمات چون قطرات زلال باران به روي کاغذ مي ريزند.

 وقتي از تو و براي تو مي نويسم  واژه ها  عطر کل دارند.

 نرم چون حرير و لطيف چون ياس.

حروف عاشقانه بهم مي آميزند و کلمات را شکل مي بخشند.

مي نويسم آنچه را که قلبم فرياد مي زند

آنچه را که خون در رگهايم جاري مي سازد و

 آنچه را که زبان توانايي بيانش را ندارد.

عشق را در تک تک سلولهاي بدنم احساس مي کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:7  توسط دلتنگ  |