بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا آنقدر عظيم است
که تو و هستي تو را نيز نابود مي کند بگذار گرمي عشق
را حس نکني تا معني خاکستر عشق را نيز نداني اما
...
اما اگر عاشق شدي فقط يکي را دوست بدار, تنها براي يک
نفر قدم بردار وتنها براي يک نفر عشق پاک وآسماني داشته باش
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:25  توسط دلتنگ
|
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی
.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت...!!!
زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:23  توسط دلتنگ
|
عشق نميپرسه که تو کي هستي؟ ........فقط ميگه که تو مال من هستي
عشق نميپرسه که اهل کجايي؟...........فقط ميگه که تو قلب من هستي
عشق نميپرسه که تو چيکار ميکني؟.......فقط ميگه باعث بشي قلبم به ضربان بيافته
عشق نميپرسه چرا دور هستي؟..........فقط ميگه هميشه با من هستي
عشق نميپرسه که دوستم داري؟...........فقط ميگه عاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:27  توسط دلتنگ
|
حتی اگر مرا نفهمی
حتی اگر آوای قلبم را نشنوی
در توانم نیست کسی را جز تو دوست بدارم . . .
نمیتوانند تورا از من بگیرند
تو هم نمیتوانی .
نمیتوانی قلبم را از عشقت باز بذاری
من هم نمیتوانم ...
نیازم را دریاب
صدایم را بشنو
رویاهایم تو را بشارت میدهند !!
و چون دیوانه ای در گذر فصلها
تورا میبینم
وای اگر روزگار عشقت را از من بگیرد
وای اگر آسان فراموشم کنی
..............
که جز تو عشقی نمیشناسم
که دوستت دارم
بیشتر از جان !!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:24  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:22  توسط دلتنگ
|
لحظه های بی تو بودن،ثانیه های غم انگیزی است
که مجنون وار می گریم
و بی تو من بارانی ترین نگاه هستم که غربت
سیاه جاده را در چشمانت ترجمه کرده ام
من در انتهای بغض شکسته ام با اشکهای بی صدا
به یاد لحظه های با تو بودن روزی هزار بار میمیرم
تا زیر حجم سنگین فراق،تنها بودن را با خاطره هایت تاب آورم...!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:19  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:32  توسط دلتنگ
|
می گفتی که دوستم داری . به تعداد قطره های بارانی که بر صورتت می ریزد
و من نیز دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفته ای....!
و عشق بيماري است که هيچ کس درمانش را نمي خواهد
آن که عشق بر او هجوم ميبرد
پس از هجوم ميلي به برخاستن ندارد
و آن که از عشق رنج مي برد
ميلي به شفا ندارد...!





+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:17  توسط دلتنگ
|
یک عشق:غوغای درون است و تمنای وصال،
یک لحظه عروج است ورسیدن به کمال،
یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم
یک عشق خیال است و خیال است وخیال
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:13  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:27  توسط دلتنگ
|