تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

خداوند می گوید:

هرگاه بنده اي مرا بخواند آنچنان به سخنان او گوش ميسپرم که گويي بنده اي

جز او ندارم اما شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 15:55  توسط دلتنگ  | 

باور کن!

باور كن

در باز و دم زندگي

دم و بازدم‌هايم تكراري شده‌اند

دم‌هايم را

با تمام سردي و تنهايي فرو مي‌برم

و تنها ياد

لحظه‌هاي سنگين با تو بودن

را باز مي‌دمم

باور كن

اگر لحظه‌اي

فقط لحظه‌اي

سنگيني‌ حضورم را براي هميشه

در كنارت لمس‌ كنم

دمي را با درك تمامي زيبايي‌ها

فرو خواهم برد

كه بازدمي نخواهد داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 15:45  توسط دلتنگ  | 

بهترینم باش...

اگر بهترین دوستم نیستی حداقل بهترین دشمنم باش...اگر بهترین

غمخوارم نیستی حداقل بهترین غمم باش...هر چه هستی باش فقط

بهترین باش.چون همیشه در خاطراتم می مانی..پس در بدترین خاطراتم

بهترین باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 15:36  توسط دلتنگ  | 

عشق

خطاست اگر گمان کنیم که عشق حاصل مصاحبتی طولانی­ست. عشق ، میوه­ی خویشاوندی دو

روح است.عشق، در یک لحظه اتفاق می­افتد. در غیر این صورت، در طول ماه­ها و سالیان نیز

                                          اتفاق نخواهد افتاد.

           عشق، از آسمان می­آید و گامهای ما را هرطور که بخواهد هدایت می­کند

                     عشق، رشته­ای است که خاک را به آسمان گره می­زند

عشق ، هاله­ای­ست اهورایی که آغازش ، پایان و پایانش، آغاز آن است. عشق، همه چیز و همه

                       کس را در آغوش می­گیرد، وگرنه، عشق نیست.............

    وقتی عشق می­ورزید، مگویید:«خدا در قلب من است» بگویید: « من در قلب خدا هستم»

عشق، قانون طبیعت است. همان قانونی که ماه را به دور زمین می­چرخاند و خورشید را به دور

                                                خدا. 

                       عشق، که دامن می­گسترد، کلام خاموش می­شود.

  عشق موهبتی­ست الهی که نصیب روح­های حساس و بزرگ و پاک می­شود. عشق، تیری­ست

                       آتشین که ابلهان پیام سوزان آن را درک نمی­کنند.

                                                                          « جبران خلیل جبران »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:56  توسط دلتنگ  | 

سهم من چیست؟؟؟؟

دست ها بالا بود

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکس که رسید

داغ تراز دل ما بود ،ولی

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟!

یک پاسخ! پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم ،عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید... از وسعت آن بودکه

                           بی پاسخ ماند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:45  توسط دلتنگ  | 

هوا سرد و شبم خاموش و پر درد است.

                                          و من اینجا

خودم تنهای تنها در حصاره واژه ها سر در گم و گریان و بی تابم

 می گویم

            که فردا آید و من باز

                                       زنم لبخند

ولی افسوس ...

که من هر روز و هر شب با سکوت خویش تنهایم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 14:43  توسط دلتنگ  | 

انکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
 
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم
 
 میگوید: دوستت دارم
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:4  توسط دلتنگ  | 

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟

در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها
 
را میطلبد ؟

در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگویم

دوستت دارم دوست دارم که بدانی دوستت

دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:2  توسط دلتنگ  | 

خدای من !

ذات تو عشق است ... صورت تو عشق است

رنگ و جان مایه تو عشق است

و جان من کتابی است که

پیام عشق را در ان تحریر کرده ای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:56  توسط دلتنگ  | 

همیشه اینطور بوده...

هميشه اينطور بوده است كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي.

پيش از انكه خوب نگا هش كني . مثل پرنده اي زيبا زود بال مي گيرد و دور مي شود.

فكر مي كردي مي تواني تااخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از

پشت كوهها سرك مي كشد در كنارش باشي...

هنوزبعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان

نداده بودي. هميشه اينطور بوده است كسي كه از ديدنش سير نشده اي زود از

دنياي تو مي رود وقتي به خود مي ايي كه ديگر او نيست . فكر مي كردي

مي تواني...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:54  توسط دلتنگ  | 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم،

اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم،

اگرباد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم،

اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم،

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:23  توسط دلتنگ  | 

سلام عاشق ترین تنها ، سلام تنهاترین عاشق همیشه عاشق و معشوق به جز رفتن برای عشق و دنیاشون چه دارند؟ هیچ؟ اگر با یک سخن دنیا گلستان بود... چرا عشق ؟ چرا مجنون؟ اگر رفتن نداشت سودی ، چرا مجنون با عشق هزار ساله فراری شد ؟ چرا فرهاد با یک کوه تنها شد ؟ همیشه عشق ، صادق نیست پرپرواز سالم نیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:11  توسط دلتنگ  | 

لحظاتی را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم ، اما وقتی رسیدیم

فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود

شب شد خورشید رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد

ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتابگردان سرش را به زیر افکند

گل ها خیانت نمی کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 16:6  توسط دلتنگ  | 

بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا آنقدر عظيم است
که تو و هستي تو را نيز نابود مي کند بگذار گرمي عشق
را حس نکني تا معني خاکستر عشق را نيز نداني اما...
اما اگر عاشق شدي فقط يکي را دوست بدار, تنها براي يک
نفر قدم بردار وتنها براي يک نفر عشق پاک وآسماني داشته باش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:56  توسط دلتنگ  | 

هیچ زمان از یاد مبر که در تکرار معصوم نفس هایت نیازی گرم می

جوشد نمی گویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد آور اسیری را

که هرگز نخواهی رفت از یادش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:47  توسط دلتنگ  | 

سکوت را می پذیرم اگر بدانم  روزی با توسخن خواهم گفت

      تیره بختی را می پذیرم روزی که چشمان تو را خواهم سرود

       مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که

                              دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:41  توسط دلتنگ  | 

می پرستمت!

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

  دستت را براي نوازش 

و پايت را براي همراهي مي خواهم

عطرت را براي مستي مي بويم

خيالت را براي پرواز مي خواهم

     و

خودت را نيز براي پرستش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:29  توسط دلتنگ  | 

تقدیم به تنها عشق و امید زندگیم ! تولدت مبارک...

دیروز تولد عشقم بود

عزیزم ببخشید که نتونستم زود تر بهت تبریک بگم !
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی ...

خیلی دوستت دارم ....

        عشق من ...همه ی زندگی من

                         تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:26  توسط دلتنگ  | 

کسی که آسمانی است 
مرگ برایش آغاز کامیابی است 
بی تردید کامیابی از آن اوست
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد
جاودانه میشود 
وکسی که شب درازش را به خواب می رود 
به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود 
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید
و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود
از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
 
* جبران خلیل جبران* *
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:31  توسط دلتنگ  | 

من از جنس احساسم برای تو بهشتی خواهم ساخت...

من عاجزانه میگویم که به عشق تو نیازمندم....

من هنوز به بارگاهی نرسیده ام

که عشق ببخشم و جانم عشق طلب نکند......

من تو را دوست دارم و از قلب سرخ تو


* به قلب آبی آسمان میرسم*
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:24  توسط دلتنگ  | 

به یاد داشته باش....

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد

و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد

فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته

باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي

است عاشقا نه به اسمان نگاه کني

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:23  توسط دلتنگ  |