نگاهت را از من گرفتي
صدايت را نيز همين طور
اما بدان...
هرگز نمي تواني جاي پاهايت را را از جاده هاي زندگي ام
پاك كني... 

یک صفحه سپید
یک سکوت عمیق
و یک تنهایی تا بی نهایت
پنجره ها را به گردنم آویختم
تا بفمند کوچه ها،طرز نگاهم را
هنوزم دلم تنگ است برای چیدن سیب همسایه
اما افسوس
یک سکوت عمیق...
هنوز لحظه های خاموش در اتاق نمناکم پرسه می زنند
و من...
نمی دانم چگونه صفحه سپیدم را سیاه کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 13:2  توسط دلتنگ
|
آخرین نوشته قبل از مرگ آندره ژید شاعر و رمان نویس فرانسه:
بگذار هرچه زودتر مرگ فرا رسد. زیرا که از زندگی خسته شدهام، آخر به چه چیز این زندگی دل خوش کنم، کدام صفا و یکرنگی، کدام پایداری مردانه، کدام شرافت و پاکدامنی، کدام قدس و تقوائی که دادجویان در پی آنند، کدام سایه خوشبختی، کدام اشک مودت و مهربانی، کدام خاطره نیکوییهای گذشته، کدام اثر دوستی؟؟؟ این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد. همه جا ترس فرمانروایی و خدایی میکند، همه جا پستی و دورویی حکمفرماست، همه جا ... همه به جز مردمی پست و دورو نیستیم، خداحافظ ای دنیا، خداحافظ ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:24  توسط دلتنگ
|
گاه
...
یک لبخند، آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم...
گاه...
یک نگاه،آنچنان سنگین است، که چشمانم رهایش نمی کنند...
گاه...
یک سکوت، آنقدر سنگین است، که مسحورش می شوم...
و گاه...
یک عشق، آن قدر ماندگار است که دچارش می شوم...
سراپا دچار...
سرشار از عشق... 
لبریز از مهر... 
و خدایی که از آن بالا نگاهمان می کند...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:21  توسط دلتنگ
|
هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش
کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست
ودختری نجیب برای دفع هفتاد بلا
صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:18  توسط دلتنگ
|
من به چشمان تو ميانديشم و به شهري که تو را به چراغاني شبهاي
بهاري بخشيد من به تکرار تو مي انديشم که شکستي در من که
شکستم در خويش

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:8  توسط دلتنگ
|
هنگامی که اندوهم به دنیا امد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
اندوه من مانند همه ی چیز های زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سر شار از شادی های شگرف
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه زیبا شده بود
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم روز هامان پرواز می کردند و شب هامان اکنده از رویا بودند زیرا که اندوه زبان گویا داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود
هر گاه من و اندوهم با هم اواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره می نشستند و گوش می دادند زیرا که اواز های ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یاد های شگرف
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را با چشم های مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند.بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گران مایه ای بود و من از داشتن وی سر فراز بودم
"ولی اندوه من مرد چنان که همه ی چیز های زنده می میرند"و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیاندیشم
اکنون هر گاه که سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می اید
هر گاه اواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی ایند
فقط..
در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویند:"ببینید این خفته همان است که اندوهش مرده است
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 10:16  توسط دلتنگ
|
خدایا...
در سالی که گذشت ،
عاشقمان کردی...
در سالی که می آید ،
عاشق ترمان کن...


کمکمان کن سال جدید را عاشقانه آغاز کنیم...
و به ما صبر و طاقت ده که عاشقی را تاب آوریم...
چرا که عاشق شدن سخت بود و عاشق ماندن سخت تر...
آمین


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:38  توسط دلتنگ
|
و خداوند عشق را آفرید...
رودها در جاری شدن
و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موج ها زندگی پیدا میکنند
و انسانها ...
همه انسانها
با عشق...
فقط با عشق ...
پس بارخدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که دست و پائی نداشته باشم
اما نباشد...
هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد...
هرگز نباشد...
آمین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:34  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:7  توسط دلتنگ
|

من نمي خوام فكر كني كه عاشقيم يه حرفه
يه كم اگه نباشي آب مي شه ، مثل برفه
دلم مي خواد بدوني دلم مثل يه درياست
به وسعت نگاهت ، عميق و خيس و ژرفه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:6  توسط دلتنگ
|
وجود انسان واحدی پیوسته است، همانگونه که عشق را به خویش نسبت میدهی، نفرت را
نیز به خود نسبت بده، زیرا عشق و نفرت دو روی یک سکه هستند ...
خودت را سرزنش نکن، دیگران را نیز سرزنش نکن، محکوم کردن بیهوده است و چیزی را تغییر
نمیدهد ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:58  توسط دلتنگ
|
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه
عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است
ارزاني شماست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:46  توسط دلتنگ
|
نكند كه خواب باشم نكند شكوفه روزى به كوير دل بنندد نكند پرش بريزد نكند لبش نخندد نكند كه
سينه سرخى دل از آسمان بگيرد همه جا بهار باشد گل من ولى بميرد نكند كسى نپرسد چه
خبر؟چه شد پرستو؟ نكند كسى نداند كه كجاست خانه اى او؟ وچه شد كه اسب رم كرد وپرنده بال
وپر زد نكند زمين بترسد نكند دلش بلرزد شب وآن هزار چشمى كه دوباره مىدرخشيد نكند كه
خواب باشم وخدا مرا نبخشد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:43  توسط دلتنگ
|
کاش آسمان میدانست درد من چیست ! کاش میدانست نیاز من چیست!
کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم.... کاش آسمان میدانست درد
منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست! دلم مثل کویر از محبت و
عشق خشک و بی جان است ، عاشقم ولی ، یک عاشق تنها! یک عاشق
بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.... کاش دریا میدانست
کویر چیست! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب
است و بس! کاش باران میبارید 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:39  توسط دلتنگ
|
تو چه دانی كه پس هر نگه ساده ى من
چه جنونى..چه نيازى..چه غمى است!
با نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتاد ..چه عذاب و ستمى ست
دردم اين نيست ولى.....
دردم اين است كه من بى تو دگر
از جهان دورمو بى خويشتنم



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:35  توسط دلتنگ
|
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت...!
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند : “خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:23  توسط دلتنگ
|
مرا عشق ورزیدن می آموزی.
تو خود فراگیر.
من در این وادی آموزگارم....
خدای عشق هم اگر باشد من به یک تعلیم نادانش می کنم...
یادته یه روزی بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیرِ بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟ گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش میگیره ...
گفتم یه خواهش دارم ؛ وقتی آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتی به چَشم ... حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم می خندی ... (سخته یکی بهت بگه ستاره شو ببینمت .. بعد یه کم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت) نه؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:20  توسط دلتنگ
|
زود گذراندن اوقات برای دیدارت
,کشتن اوقاتی است که به انتظار دیدنت می گذرد...
گاهی تو حتی لب به سخن نگشوده ای و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام...
هر روز از خودم می پرسم:چرا آنچه دور دست تر است خواستنی تر است؟؟؟
وقتی شب می آید تو می روی..از خدا می خواهم روشنایی بیاورد تا بیایی...
گمشده ات خود می جویدت اگر تصویرش را در ذهن دلت داشته باشی...
هر بهانه اذان دیگری است تا نماز زندگی را از سر بخوانیم...
چرا فاعلی بعد از فعل و آگاهی بعد از عمل...
جهان را بتکانی پلیدی هایش می ریزد...
وقتی از خودم راضی ام نا راضی ام...
بی نظمی نظم شناخته نشده است...
آغاز و پایان سکوت فریاد است...
بی نظمی نظم شناخته نشده است...
عمل فکر دست دوم است...
احساس قاصدک یار است...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:13  توسط دلتنگ
|
1- دوستت دارم، نه به خاطر شخصيت تو، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3- اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6- هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7- تو ممكن است در همه دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با توبگذراند،نگذران.
9- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را. به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گذار باشي.
10- به چيزي كه گذشت غم نخور.به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11- هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
12- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي.قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
13- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:29  توسط دلتنگ
|
۱- شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
2- انتظار نداشته باش هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد.
3- هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.
4- از سختي ها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.
5- اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند.
6- با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود راهدر نده.
7- انتظار نداشته باش با منفي نگري جسمي سالم داشته باشي.
8- از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش.
9- تا با خود مهربان نباشي، نمي تواني مهربورزي.
10 قبل از مطمئن شدن، در مورد هيچ چيز قضاوت نكن........
11- به تفسير و تعبير كارهاي ديگران نپرداز.
12- هر كاري را با علاقه و تمركز انجام بده.
13- زندگي خود را هدفمند كن و براي رسيدن به اهدافت تلاش كن.
14- چيزهائي را كه دوست داري به ديگران ببخش.
15-قلبت را از نفرت خالي كن تا خوشبختي در آن لانه كند.
16- براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظرات ديگران اهميت نده.
17- در تصميم هاي خود تاخير نينداز.
18- هنگام عصبانيت نفس عميق بكش و تا ده بشمار.
19- با ديگران طوري رفتار كن كه دوست داري با خودت رفتار شود.
20- به هيچ كس اميد نداشته باش جز خدا.
21- بر جسم و روح خود مسلط شو.
22- براي اينكه شاد باشي بايد شادي آفرين باشي.
23-در زندگي به جاي "شناور بودن"، "شناگر" باش.
24-اندوه روز نيامده را، بر روز آمده ات نيفزا.
25- هرگز سعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است
26- قبل از انجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت آن بينديش.
27- بي احترامي ديگران را با بي اعتنائي جواب ده.
28- به جاي بيزاري از انسانها از رفتارهاي بد آنها متنفر باش.
29- بگذار ديگران از تو به عنوان فردي آرام و خوشرو ياد كنند.
30- يگانه داروي آرام بخش روح و جان، ياد خداست
31. خود را از اسارت زنجيرهاي بدبيني، منفي نگري و نااميدي آزاد كن.
32. به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن.
۳۳.به ديگران كمك كن آن چه را كه مي خواهند بدست آورند.
34. در فرهنگ لغات خود " شكست " را " تجربه " معنا كن.
35. با شرايط زندگي سازگار باش.
36. هنگام از دست دادن ناراحت نشو، وقتي هم چيزي بدست آوردي خوشحال نباش.
37. در مقابل خواسته ها و گفتار ديگران انعطاف پذير باش و نخواه كه حرف، حرف خودت باشد.
38. براي كشف حقايق، زياد تفكر كن، بخصوص جهان آفرينش.
39. به قدر توان تلاش كن و نتيجه را به خدا واگذار كن.
40. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن، چرا كه تو چيزهائي داري كه ديگران در حسرت آنها هستند.
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:26  توسط دلتنگ
|
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را دیدم از آن مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که در همسایگی صد ها گرسنه چند بزمی گرم نوش عشق می دیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری ÷وشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واجگون مستانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم نه طاعت می÷ذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیداد گر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان مسجدی صد دانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی ÷ایان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سرا÷ای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم ؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای زشت کاری های این مخلوق را دارد...
وگر نه من به جای او چه بودم...یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم...
عجب صبری خدا دارد!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:4  توسط دلتنگ
|
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي
نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني
صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است
فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
اگه بدوني چقدر دلم برايت تنگ شده...
اگه بدوني چقدر قلبم برات بي تابي مي كنه.....
اگه بدوني شبا به يادت چقدر اشك مي ريزم....
اگه بدوني زندگيم بدون تو چقدر سوت و كوره...
اگه بدوني چقدر......
اگه بدوني......
آخه يكي نيست به من بگه اگه اون همه ي اين ها رو مي دونست ديگه اسمش رو نمي ذاشتن بي وفا ، بي انصاف ، بي محبت ، سنگدل!!!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:2  توسط دلتنگ
|
لبخند تو از گريه هاي من بي ارزش تره واسم
!
مي دوني چرا؟
چون من عاشق خنده هات بودم و تو فقط به اشك هاي من مي خنديدي...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 17:53  توسط دلتنگ
|
به خدا گفتم که کاری کن تا عشقم هم مرا دوست داشته باشد
لبخندی زد و گفت :ای عزیز من! تو نمی توانی کسی را مجبور کنی
همانگونه که تو دوستش داری او نیز تو را دوست داشته باشد
اما می توانی خودت را طوری تغییر دهی تاانسانی باشی
دوست داشتنی و مهربان!!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 17:51  توسط دلتنگ
|
زندگی ای
که در ان اشتباه کنید نه تنهاافتخارامیزتراست...
بلکه مفیدتر از زندگی ای است که در ان هیچ کار نکنید!
(جورج برناد شاو)
برای اجتناب از انتقاد شدن
:
هیچ کاری نکن!
هیچ چیز نگو!
هیچ چیز نباش!
(البرت هوبارد)
ممکن نیست چیزی اتفاق بیفتد
...
مگر انکه قبلا کسی در رویاهایش انرا دیده باشد!
(ادگار گیس)
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 17:47  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 14:46  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 14:40  توسط دلتنگ
|
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم
از همه چيز و همه کس به تو گفتم
های های گريه کردم
زار زار ناله کردم
گفتم اينجا غصه دارم
هيچکس را هم ندارم
از همه چيز و همه کس من گسستم
با همين دستهای بستم
مثل اينکه کودک هستم
از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟
تو به من خنديدی و گفتی که باز هم
در اين دنيای زيبا
چشم بر خوبيها بستم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 14:36  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:2  توسط دلتنگ
|
تو یادم کن فراموشم
تو روشن کن که خاموشم
نبر عشق رو از آغوشم 
بگو قلبت پشیمونه
نبر عشق رو از این خونه
تو باور کن کلام من
مجنون تر از تو عاشق نمیبینم
اشکامو پاک کن محتاج تسکینم
آرامش من ای عشق دیرینم
بی تو هیچم بی تو میمیرم
ای سرنوشت سازم
ای بال پروازم
پایان ندارم
بگو که آغازم
من رفته از یادم
گمگشته فریادم
بی تو اسیرم با تو آزادم
بی تو هیچم بی تو میمیرم
میمیرم
میمیرم ... میمیرم 
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:43  توسط دلتنگ
|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:33  توسط دلتنگ
|
زندگی زیبا مشکل زیاد داره
گل زیبا خار زیاد داره
چشم زیبا نگاه زیاد داره
دل زیبا دلدار زیاد داره
دست زیبا کمک زیاد داره
گونه ی زیبا بوسه زیاد داره
لب زیبا خنده زیاد داره
عاشق زیبا معشوق زیاد داره
ولی رفتن زیبا دیگه برگشتی نداره....
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 19:32  توسط دلتنگ
|
چه کرده ای که آرامش درون را به خاطر تو دوست دارم...
چه کرده ای که همه ی کار ها را کنار گذاشته ام تا شاگرد مکتب عشق تو باشم...
نمی دانم چه کرده ای که از همان هنگام نگاه تو آتشی سوزان در دل من برافروخت...
و بیش از آن حد که مال خودم باشم...
مال تو هستم....
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:33  توسط دلتنگ
|
وقتی به دنیا اومدم اونقدر تعجب کردم که تا ۲ سال قدرت حرف زدن نداشتم...!

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:53  توسط دلتنگ
|
من صبورم اما . . . به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ي عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست !!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 17:7  توسط دلتنگ
|
وقتی تو را نمی بینم اشک می ریزم.
درون اشکهایم تو را میبینم.
به سرعت اشکهایم را ÷اک می کنم.
چون نمی خواهم کسی تو را ببیند.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:59  توسط دلتنگ
|
گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابر هایی که بالای سرت راه میروند حسادت می کنم...
آن وقت آرزو می کنم که ای کاش ابر کبودی بودم که تو به خاطر باران دوستش داشتی...
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این رشته تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست.
چه با شکوه است نماز عشق...که سجاده اش قلب و قبله گاهش معشوق باشد...


+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:51  توسط دلتنگ
|