من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار
مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
باید دچار بود
دچار یعنی چه؟
دچار یعنی عاشق.
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود.
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.
و عشق..........
سفر به روشنی از خلوت اشیاست.
و عشق..........
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق
در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز
هوای حرف تو ادم را
عبور می دهد از کو چه های حکایت
ودر عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی است!
اينجا من هستم ؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرهگي
خاليتر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکستهام
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينهام را هر آن ميدرد
اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم ، سيمايي شکستهتر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان کبود تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند...
تو را یک روز خواهم دید
به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز
و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد
کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج
سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه
نگاهم با تو خواهد گفت زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها
و دیگر من تو را ....
و دیگر من تو را هرگز نخواهم دید .
گفتند ستاره ها را نمی توان چید...
آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...
اما...
اما باور کن...
که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...
چشمانم لبریز ستاره شد......
عشق را می گویم
باید این حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود
عشق را باید از زمزمه چشمان تو،با واژه ی احساس سرود
و در این قدرت دریایی تو،کشتی طوفان زده را در دل امواج سپرد.
به تب حادثه غرق شدن،
مردن و آغاز شدن،
به هم آوایی قلب دو پرنده،
به سبک بالی اوج دل سپردن،
به شب هم نفسی راغب پرواز شدن...
آری عشق را باید ابراز نمود
عشق را باید گفت...
زحال ما خبر کردی
و با چشمان خود نامردی ها را نظر کردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
از این بودن
در زمانهاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي كرد .بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار آن تخته سنگ گذشتند
.بسياري هم غرولند كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه ايست و .... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت
.نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و به كناري گذاشت
.ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت كرد
.پادشاه در آن يادداشت نوشته بود
: ((هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.))زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.
زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.
زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.
زيباترين اعترافم عشق تو بود.
خلوت خاموش کبوترها،من به این جمله نمی اندیشم،
ای سراپا همه خوبی،من به هر حال که باشم:
به تو می اندیشم...
این مثنوی حدیــث پریشانی من است
سراغ تو را از خدا می گرفتم.
.....
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،
سر رهگذار تو جا می گرفتم.
.....
اگر ماه بودی ، به صد ناز ، شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی !
فریدون مشیری
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
هیس...
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن
بگو دنیا شو گرفته ن، پُل رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده
روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن
تا به قول خودشون، "ابلیسو آدم کردن"
تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هیس!
حرف نزن، هیچی نگو، فقط بشین و بنویس
بنویس:هیچ کاري از دست کسی بر نمیاد
بنویس از این شب سیا سیاتر نمیاد
بنویس هر چی رو باید بنویسی، بنویس "
ولی تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هیس"!
، خسته شدم، وقتشه از اینجا برم!
وقتشه دل بکنم، قربونی شم، اما برم
می رم و اگر کسی جاي منو خالی دید
اگه درباره ي من، از کسی چیزي پرسید:
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن
بگو دنیا شو گرفته ن، بگو رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده
جدایی ...
سفر ...
فراموشی ...
ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی . رفتی و فراموشم کردی من
لحظه لحظه عاشقت شدم!!!