تبليغاتX
setareye-shabhaye-bikasi

setareye-shabhaye-bikasi

روزي كه خواهم دانست كه تو نيز مرا دوست مي‏داري ديگر بي‏تابي نخواهم كرد ديگر بي‏خواب نخواهم ماند ديگر شعر نخواهم سرود ديگر در باغچه گلهاي شمعداني صورتي به ياد زيبايي تو نخواهم كاشت ديگر در سوز پاييز مقابل پنجرة اتاقت منتظر نخواهم ايستاد چون… خفته در خاك خواهم بود براي هميشه ولي به هنگام پوسيدن در خاك و سوختن در جهنمِ بي تو بودن باز هم عاشقت خواهم بود باز هم عشق من خواهي بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 21:9  توسط دلتنگ  | 

خانه دوست كجاست

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام

 گل بگو گل بشنو

هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

 شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

 بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار

مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

تا كه سهراب نپرسد ديگر

                                        خانه دوست كجاست

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:45  توسط دلتنگ  | 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

باید دچار بود

دچار یعنی چه؟

دچار یعنی عاشق.

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود.

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق..........

سفر به روشنی از خلوت اشیاست.

و عشق..........

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.

و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق

در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز

هوای حرف تو ادم را

عبور می دهد از کو چه های حکایت

ودر عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:40  توسط دلتنگ  | 

اينجا من هستم ؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ

معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي

من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم ، سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان کبود تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:50  توسط دلتنگ  | 

تو را یک روز خواهم دید

تو را یک روز خواهم دید

 

به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز

 

و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد

 

کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج

 

سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه

 

نگاهم با تو خواهد گفت زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها

 

و دیگر من تو را ....

 

و دیگر من تو را هرگز نخواهم دید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 14:12  توسط دلتنگ  | 

من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم
امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم
امشب، حس غریبی در تنم بود
می لرزیدم
نه از ترس
نه از سرما
می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم
کاش تو بودی
فقط تو
که جای همه را برایم پر می کردی
کاش تو می دیدی
که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم
کاش ...
کاش امشب کسی بود
تا اشک هایم را می زدود
و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت
کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند
کاش دلی بود، که دردم را احساس کند
اما امشب
من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم
به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم
به غلظت سیاهی شب، غریب بودم
کاش کسی بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 13:46  توسط دلتنگ  | 

برای تو می نویسم ....

برای تو می نویسم ....

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:45  توسط دلتنگ  | 

گفتند ستاره ها را نمی توان چید...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبریز ستاره شد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:6  توسط دلتنگ  | 

دل من ...

دل من تنها بود
 دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند يک جا
 به کجا؟
 معلوم است
 به در خانه ي تو
 دل من عادت داشت
 که بماند آن جا
 پشت يک پرده تور
 که تو هرروز آن را
 به کناري بزني
 دل من ساکن ديوارو دري
 که تو هرروز از آن مي گذري
 دل من ساکن دستان تو بود
 دل من گوشه يک باغچه بود
 که تو هرروز به آن مي نگري
 دل من راديدي؟
 ساکن کفش تو بود
 يادت هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:20  توسط دلتنگ  | 

عشق را...

عشق را می گویم

باید این حادثه را از نگه سبز تو آغاز نمود

عشق را باید از زمزمه چشمان تو،با واژه ی احساس سرود

و در این قدرت دریایی تو،کشتی طوفان زده را در دل امواج سپرد.

به تب حادثه غرق شدن،

مردن و آغاز شدن،

به هم آوایی قلب دو پرنده،

به سبک بالی اوج دل سپردن،

به شب هم نفسی راغب پرواز شدن...

آری عشق را باید ابراز نمود

                                  عشق را باید گفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 15:46  توسط دلتنگ  | 

خداوندا
اگر روزی گذر کردی

 زحال ما خبر کردی

 و با چشمان خود نامردی ها را نظر کردی

 پشیمان میشوی از قصه خلقت

 از این بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 20:2  توسط دلتنگ  | 

داستان!

در زمانهاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي كرد .بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار آن تخته سنگ گذشتند.

بسياري هم غرولند كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه ايست و .... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.

نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و به كناري گذاشت.

ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت كرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

((هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.))

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:48  توسط دلتنگ  | 

تو...!

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 15:5  توسط دلتنگ  | 

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:8  توسط دلتنگ  | 

نه به ابر،نه به باد،نه به این آبیه آرام بلند، نه به این

خلوت خاموش کبوترها،من به این جمله نمی اندیشم،

ای سراپا همه خوبی،من به هر حال که باشم:

به تو می اندیشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:48  توسط دلتنگ  | 

این مثنوی حدیــث پریشانی من است ...

این مثنوی حدیــث پریشانی من است
بشــنو که سـوگنامه ویرانی من است

اینجا نه اینکه شـــام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمـدنت، جان گرفته ام

گفتی غـزل بگو، غزلم، شور و حال مرد

بعد از تو شــــعر فنا شد ، خیال مرد
گفتم نرو که تیره شـــود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

وقتی نقاب محور یکـــرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان ، ســنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلاَ کدام احمق از این عشق راضی است؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:57  توسط دلتنگ  | 

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ،

سراغ تو را از خدا می گرفتم.

.....

وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،

سر رهگذار تو جا می گرفتم.

.....

اگر ماه بودی ، به صد ناز ، شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

مرا می شکستی ، مرا می شکستی !

                                                              فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط دلتنگ  | 

می نویسم

می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:54  توسط دلتنگ  | 

هیس!!!

هیس...
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن
بگو دنیا شو گرفته ن، پُل رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده
روزي صد دفعه غلط کردمو مشقَم کردن
تا به قول خودشون، "ابلیسو آدم کردن
"
تا لبم خواست بگه نه، با تَو سَري گفتن: "هیس
!
حرف نزن، هیچی نگو، فقط بشین و بنویس

بنویس:هیچ کاري از دست کسی بر نمیاد
بنویس از این شب سیا سیاتر نمیاد
بنویس هر چی رو باید بنویسی، بنویس
"
ولی تا نوشتم از حق خودم، گفتن: "هیس
"!
، خسته شدم، وقتشه از اینجا برم
!
وقتشه دل بکنم، قربونی شم، اما برم

می رم و اگر کسی جاي منو خالی دید
اگه درباره ي من، از کسی چیزي پرسید
:
بگو نیستم، بگو رفته، بگو دستاشو شکسته ن

بگو دنیا شو گرفته ن، بگو رویاشو شکسته ن
بگو رفته تا نباشه، قسمِ رفتنو خورده
بگو رفته تا ...نه! اصلا... چه میدونم... بگو مُرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:9  توسط دلتنگ  | 

می گویند سه چیز زاده ی عشق نیست ...

جدایی ...

سفر ...

فراموشی ...

ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی . رفتی و فراموشم کردی من

لحظه لحظه عاشقت شدم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:25  توسط دلتنگ  |